اقا این پسر عموی ما میرم ترم ۵ پرستاری....خیلی هم رفتارش یه جوریه با من...چی بگم والا...:|
به من چه...خودشه...انگار من گفتم عاشخم شو...خلاصه که اینم کلی ذوقید که من زدم شهر خودمون چون دانشگاهمون یکیه...دوسه بارم گفت بزن همینجا میای پیش خودمون....گفت تو دانشگاه کوچیک جا واسه شناخته شدن و پیشرفت بیشتره..(اقا دانشگاه ما واسه پرستاری نهمیه...پزشکی ۱۱).الان خودش ماهی سه بار میره دانشگاه تهران...گفت اونا میشینن من که از دانشگاه کوچیکتریم سخنرانی میکنم همه اونجا میشناسنم :/ ....خلاصه که بد بخت ذوقیده قراره برم پیشش....فکر میکردم آدم ماستیه...یا شیر برنج...بعد یه چیزایی تعریف کرد دیدم واوووووو...جل الخالق...اقا زیادی فعال تشریف داره...خخخخخ گفت یه بار بچه ها رو بردم اردو به مسئوالا و اینام خبر ندادم...بعد زنگ زدن گفتن اقا حالا که بردیشون مراقبشون باش :| پررو ....پراید هاشبک مشکی چوطوره؟؟!!
برچسب:
نویسنده: مهراد مهدوی